چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی! خنک آنجا که نشستی خنک آن دیده ی جان را
ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جامی چو ز تو یافت نشانی چه کنم نام و نشان را
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی
nOw
اکنون بنظر میرسد صبورتر شده ام اما
چراغی در وجودم خاموش شده است که
دوست داشتم تا ابد روشن بماند . . .
6اردیبهشت 1404
.
پ.ن: من را چیزی نجات نداد، من لاشه ی روحم را روی شانه ی خودم انداختم و دوام آوردم.
تصمیم گرفته ام ادامه بدهم و این بزرگترین قدمی ست که میتوانستم بردارم.