BedrooD
خیلی منتظر موندم دردی که توی وجودمه بگذره!
سعی کردم فراموش کنم،نادیده بگیرم...
هرچقدر سعی کردم پنهون نگهش دارم
متوجه نشدم از همه جا میزنه بیرون
بعدش به خودم گفتم:این درد نمیگذره دختر
مجبوری یاد بگیری با این درد زندگی کنی (:
.
از تمام این جهان سیاه و سفید برای همیشه خسته ام،
این جهان که نشد ، قرار ما جهان بعدی پای درخت بِه . . .
حکم دل بود؛ تکشم دست من بود ولی یارم،یار نبود!
قبولش کردم ، دیگه مال من نیستی تمومت کردم ...
تو مغزم یه گلوله حرومت کردم!
مشکیتو پوشیدمو از خونه رفتم ...
+ پنجشنبه ۲ اسفند ۱۴۰۳ ساعت 19:19 توسط ηαƒαѕ
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی