من فکر نکنم حالم خوب باشه ،احساساتم خیلی بهم ریخته تر از قبله یه لحظه حالم خوبه ، لحظه بعد حالم گرفتس...
گاهی اوقات احساس پوچی میکنم و انگار یک حفره بی انتها توی قلبمه یه وقتایی همه چیز گیجم میکنه،روزها گم میشن و با همدیگه فرقی ندارن شبها با خودم تنهام و توی افکار بی انتها غرق میشم. هرشب برای خوابیدن تلاش میکنم و درگیرم ،تمام اتفاقات و پشیمونی هام رو مرور میکنم ولی الان انگار درون یک مه غلیظ گم شدم و دنبال امید میگردم اما پیدا نمیکنم امیدی که منو به این زندگی وصل کنه...یه معجزه ی لحظه آخری ! یه تیکه از کتاب "کنار درخت زیتون" نوشته سیامک تقی زاده هست که باعث میشه در لحظه بغضم بترکه، میگه: خوبم اما اگر فکر کنم گریه ام خواهد گرفت. . . هر اتفاق بدی که توی زندگیم میوفته اول غم تو میاد توی خاطرم بعدشم غم اون اتفاق، چرا تموم نمیشه غمت؟ . . درمنتهای عشق ،سوگ است که پرده نشین است . در اوج شادی ها،حس خواهی کرد اندوه را که نفس هایت را در سینه حبس میکند. در این لحظه غیرقابل وصف در کلام است که اشک و لبخند، سوگ و سروردیگر تعبیر خوب و بد ندارند.آمیخته ای از جرعه خیال اند که تنها اشک روان به روی گونه ها ، گواهی این معجزه و سبو میشوند... اما من به تمام دوست داشتن های دنیا شک کردم (:
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی