من اون شهر دورم پر از جای خالی
پر از آرزوی یه جشن خیالی
چه قدر فکر کردم به دلبستگی هام
به یه خواب راحت واسه خستگی هام
با یه بالشِ پَر ، پُر از آرزوها
چقدر فکر کردم به پرواز قوها
خدا رو چه دیدی، شاید پر گرفتیم
شاید خنده هامونو از سر گرفتیم
نگو چی گذشت و نگو چی کشیدیم
شاید شب تموم شد، خدارو چه دیدی
.
همه دارن از دستاورداشون توی سالی که گذشت میگن
ولی برای من ،بزرگترینشون دوام آوردن بود...
امسال اولین سالیه که نوروز رو جایی به غیر از ایران هستم و دور از همه ی ادمهایی که دوستشون دارم
باید بگم در غمگین ترین حالت ممکن سال تحویل شد حتی از روزی که تموم وسایلم شد دوتا چمدون...
الان که دورم و تموم سالهای گذشته رو مرور کردم باید بگم
هیچ وقت نباید بخاطر کسی که دوسش دارین از چیزی که هستین، دست بکشین ..
در روز جاری باید اعتراف کنم خیلی بیشتر و بهتر از آدمی که دوسش داشتم پیانو بلد بودم
حتی گیتار میزدم ولی تموم این سالها برای اینکه حس بدی در اون آدم بوجود نیارم
و از دید خودم بهش اعتماد به نفس بیشتری بدم شبیه یک ادم ناشی رفتار کردم و فقط شنونده خوبی باشم
و تموم مدت تشویق کردم و احسنت گفتم و لذت میبردم از شنیدن ها ...
از نظر خودم بهترین کار رو انجام میدادم ...
من حاضر بودم کارهای زیادی انجام بدم ولی در زمان حاضر که به گذشته نگاه میکردم باید بگم
آیا این عشق و احترام درک و دیده شد؟ آیا اون شخص ارزش تمام از خود گذشتگی ها رو داشت؟
و در دردناک ترین جواب دست و پا میزنم ... خیر ...
خطاب به خودم:
هر آنچه درونِ توست زیباست،
حتّی تلاشهای ناموفقت برایِ پنهان کردن غمهایَت .
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی