خرید بک لینک

درباره سایت

say Hello to LoVe

امکانات وب

خدای عزیز!

امروز صد سالم است.

کوشیدم به پدر و مادرم حالی کنم که زندگی هدیه ی عجیبی است.

اول آدم بیش از اندازه قدر این هدیه را می داند.

خیال می کند زندگی جاوید نصیبش شده، بعد این هدیه دلش را می زند.

خیال می کند خراب است. کوتاه است. هزار عیب رویش می گذارد.

به طوری که می شود گفت حاضر است دورش اندازد.

ولی عاقبت می فهمد که زندگی هدیه ای نبوده، گنج بزرگی بوده که به آدم وام داده اند.

آن وقت سعی می کند کاری بکند که سزاوار آن باشد.

من که صد سال از عمرم گذشته می دانم چه می گویم.

آدم هرچه پیرتر می شود باید ذوق بیشتری برای شناختن قدر زندگی نشان دهد.

آدم باید قریحه ی ظریفی پیدا کند، باید هنرمند بشود.

در ده سالگی یا بیست سالگی هر احمقی از زندگی لذت می برد.

اما در صد سالگی، وقتی آدم دیگر رمق جنبیدن ندارد باید مغزش را به کار بیندازد تا از زندگی کیف کند…

کتاب:گل های معرفت

پ.ن:شکی ولی،

به قدر یقین دوست دارمت...

+ چهارشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۹ ساعت 15:15 توسط ηαƒαѕ

برچسب: نویسنده: هستی اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:26

صفحه بندی